داستانک


همه دوستان عزیز رو به خدا می سپارم 

 

برایتان بهترین ها رو آرزومندم


 

خداحافظ

۱۳٩٠/۱٠/۱۸ | ٩:٠٧ ‎ب.ظ | صبا . ح | نظرات () |

لطفا نقد ها تون رو تو بخش نظرات این پست درج کنید تا در این بخش درج شود ممنونم

من خودم این مینی مال رو دوس دارم .یه مینی مال تو سه خط ،واسه همین دوس دارم

بدونم نظر شما چیه ؟

۱۳٩٠/۳/٢٢ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | صبا . ح | نظرات () |

اصلی ترین اشکال داستان قبلی موضوع اونه که از یه سوژه ای استفاده شده که کلیشه ای است . برای یه داستان خوب باید از سوژه های جدید استفاده کرد .به قول یکی از دوستان

، باید سعی کنید معیارهای بزرگ تری انتخاب کنید به خصوص در ارتباط با پایان بندی ها .. روایت یک داستان عاشقانه ی منفی به طور مثال از خیانت کردن ، جنبه های گسترده ی ناشناخته ای دارد که شما بدیهی ترین قسمت را انتخاب کرده اید ، مواجه شدن با حقیقت خیانت بدون آنکه اتفاق خاصی رخ داده باشد داستان شما ر به شدت کلیشه ای و قابل حدس زدن پیش برده است .. ؛

سعی کنید نوع نگاه و زاویه ی دید متفاوت تری داشته باشید ، مثلا" یک بار از زبان کسی که نقش خائن را بازی می کند صحنه ی  داستان را خلق کنید تا مخاطبانتان با سوال های بیشتری از روابط بین آدمها روبرو شوند ...

در پایان از راهنمایشون خیلی ممنونم .

۱۳٩٠/۳/۱ | ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ | صبا . ح | نظرات () |

از این به بعد تصمیم دارم تو هر پست یکی از داستانام رو با هم نقد کنیم اشکال ها و ایراداشو بگیم اینجوری فکر می کنم بهتر باشه. نقد ها رو تو قسمت نظرات بنویسین من اینجا وارد می کنم . ممنون

۱۳٩٠/٢/٢٢ | ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ | صبا . ح | نظرات () |

عشق

با تمام وجود عاشق پسر جوان بود . برای او جلوی خانوادش ایستاده بود حتی تو روی پدر و مادرش چون پدرش مخالف ازدواجشان بود و می گفت این پسر مرد زندگی نیست و نمی تواند تو را خوشبخت کند نمی توانست حرف های پدرش را درک کند و با خود می گفت : من بدون رامین نمی توانم زندگی کنم و دلیل مخالفت های پدرش را نمی فهمید .بلاخره توانست هر جور شده پدرش را راضی کند . روز تولد رامین نزدیک بود تمام پولی که داشت برای او داد یه کت و شلوار شیک و گران قیمت پول یک ماه کارش بود جعبه کادو رو برداشت و به سوی شرکت رامین حرکت کرد در شرکت از چیزی که دید متعجب شد و ناگهان کادو از دستانش رها شد . رامین را در حالی که داشت به منشی شرکت گل می داد  دید کادو را توی جوی آب انداخت چند ثاینه بعد منشی سوار اتومبیل رامین شد و دور شدند.

۱۳٩٠/٢/۱۸ | ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ | صبا . ح | نظرات () |

سلام دوستان مشکل این وبلاگ حل شده با هر مرور گری باز میشهلبخند

۱۳٩٠/۱/۸ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | صبا . ح | نظرات () |

سلام ، سال نو را پیشاپیش به همه دوستای گلم تبریک می گم . امیدوارم سال خوبی داشته باشین همراه با موفقیت ، سلامتی و لحظه های ناب

۱۳۸٩/۱٢/٢٩ | ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ | صبا . ح | نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

۱۳۸٩/۱٢/٢٤ | ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ | صبا . ح | نظرات () |

 

کوچه

 

همیشه از کوچه ای که رد می شدم؛ می دیدمش  . نمی دونم چرا هیچ وقت نتونستم درست و حسابی نگاش کنم ، شاید خجالت می کشیدم وایسم و سیر نگاش کنم  . روزی که قطعش کردند وقتی علت رو جویا شدم گفتند : آفت زده بود .

 

۱۳۸٩/۱٢/۱٤ | ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ | صبا . ح | نظرات () |

ریحانه

 

همیشه به ریحانه حسودیم می شد. همیشه بهترین چیزها مال اون بود. من هر کاری می کردم وظیفم بود؛ نمره بیست گرفتن ، مودب بودن ، منظم بودن ، هر کاری که می کردم که به چشم مامان و بابام بیاد فایده نداشت. دیگه به این وضع عادت کردم . تا این که یه روز واسه ریحانه خواستگار اومد ، به خواستگار با شرایط ایده آل ، شب خوابم نمی برد . تصمیم گرفتم برم تو حیاط تا کمی قدم بزنم . هوای خنکی بود و ماه توی آسمون می درخشید وزش نسیم و رو گونه هام حس می کردم کمی که آرومتر شدم تصمیم گرفتم به اتاقم برگردم که از چیزی که شنیدم شوکه شدم رضا به نظرت  به خونواده دوماد بگیم که ریحانه دختر واقعیمون نیست ؟؟؟؟؟

۱۳۸٩/۱٢/۱۱ | ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ | صبا . ح | نظرات () |
Design By : nightSelect.com